این متن شعری است که به مرگ و فناپذیری انسان و جهان اشاره دارد. در ابتدا، داستان فردی به نام محمد را روایت میکند که پس از تحمل رنجهای فراوان، جان میسپارد. سپس، شاعر به تفکر در مورد گذرایی زندگی و ناپایداری جهان میپردازد و از بین رفتن همه چیز، از جمله انسانها، طبیعت و موجودات دیگر را یادآور میشود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که همه چیز در نهایت به هیچ تبدیل میشود.
این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، موضوع مرگ و ناپایداری جهان ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال سنگین و نامفهوم باشد.
حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد
اوفتاد آن ماه یوسفوش به چاه ۱
در زبر افتاد خاک او را بسی
عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی ۲
خاک بر وی گشته بود و روزگار
با دو دم آورده بودش کار و بار ۳
آن نکو سیرت محمد نام بود
تا بدان عالم ازو یک گام بود ۴
چون پدر دیدش چنان، گفت ای پسر
ای چراغ چشم وای جان پدر ۵
ای محمد، با پدر لطفی بکن
یک سخن گو، گفت آخر کو سخن ۶
کو محمد، کو پسر، کو هیچ کس
این بگفت و جان بداد، این بود و بس ۷
درنگر ای سالک صاحب نظر
تا محمد کو و آدم، درنگر ۸
آدم آخر کو و ذریات کو
نام جزویات و کلیات کو ۹
کو زمین، کو کوه و دریا، کو فلک
کو پری، کو دیو و مردم ،کو ملک ۱۰
کو کنون آن صد هزاران تن زخاک
کو کنون آن صد هزاران جان پاک ۱۱
کو به وقت جان بدادن پیچ پیچ
کو کسی، کو جان و تن، کو هیچهیچ ۱۲
هر دو عالم را و صد چندان که هست
گر بسایی و ببیزی آنک هست ۱۳
چون سرای پیچ پیچ آید ترا
با سر غربال هیچ آید ترا ۱۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.