شاعر در این متن از احساس غم و اندوه ناشی از هجران و دوری از معشوق میگوید. او به گلشن میرود اما سرو خرامان (معشوق) را نمییابد و گریه بر او غلبه میکند. در باغ جز گریه و ناله چیزی نمییابد و از طاقتفرسایی درد هجران مینالد. اضطراب دل او را به رسوایی میکشاند و توان صبر ندارد. در نهایت، با نگهبانان قاتل سر عشقش روبرو میشود و از بدحالی خود میگوید. شاعر از معشوق میخواهد که دیوانگی او را در هجران ببخشد.
این متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از مفاهیم انتزاعی مانند هجران و اندوه نیاز به سطحی از بلوغ فکری و عاطفی دارد.
شمارهٔ ۱۴۹ - مخترع
گریه زور آورد کان گلبرگ خندانم نبود
ابرسان خود را هوایی یافتم هر سو بباغ
زانکه غیر از گریه و آشوب و افغانم نبود
خواستم دلرا به سر حد شکیبایی کشم
لیکن از اندوه هجران طاقت آنم نبود
ز اضطراب دل اگر کارم به رسوایی کشد
قوت آنم که کردن صبر بتوانم نبود
سوی مسکن آمدن بایست بی آشوب لیک
این تحمل در دل بی صبر و سامانم نبود
با نگهبانان قاتل سر عشقم شد عیان
زانکه از بدحالی آن ساعت غم جانم نبود
فانیا در هجر آن رشک پری معذور دار
کین چنین دیوانگی ناکردن امکانم نبود
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.