متن روایتگر داستان مردی است که از بخت و اقبال ناراضی است و با اخترشناس (ستارهشمر) گفتوگو میکند. مرد از بدبیاریهای خود میگوید و آرزو میکند که روزگار به کامش شود. اخترشناس به او نوید موفقیت و قدرت میدهد، اما مرد از این پیشگویی متعجب و هراسان میشود. در پایان، اخترشناس اعتراف میکند که وعدههایش دروغ بوده و تنها از روی دلسوزی به مرد بیچاره این حرفها را زده است.
متن دارای مفاهیم فلسفی و اخلاقی نسبتاً پیچیده است و درک کامل آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، بحثهای مربوط به تقدیر و اخترشناسی ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم یا گمراهکننده باشد.
شماره ۱۹ - شبانگاه برگشته بختی بخیل
مگر شد باختر شماری دخیل ۱
که دست من و دامنت از کرم
ببین کی رود تیرگی ز اخترم؟ ۲
که عمری است زیر و زبر گشته ام
ازین بخت برگشته، سرگشته ام ۳
کنم با تو این عهد ای آموزگار
که گردد به کامم اگر روزگار ۴
میان مهان سرفرازت کنم
ز خلق جهان بینیازت کنم ۵
به سر گوهر و زر فشانم تو را
به زر همچو گوهر نشانم تو را ۶
کشم پیش چندان زر و گوهرت
که بینی و ناید ز من باورت ۷
چو ز آن سفله اختر شمار این شنید
به اقبال فرخنده دادش نوید ۸
که نیروی اقبال و یاری بخت
نشاند تو را همچو شاهان به تخت ۹
ز بس مهرورزی و کین آوری
جهان جمله زیر نگین آوری ۱۰
عجب ماند آن مرد و بودش هراس
ز کار خود و حکم اخترشناس ۱۱
که از بخت خود این گمانش نبود
به خود این گمان ز آسمانش نبود ۱۲
چو او رفت، گفتم باختر شمار:
ز من پرس منصوبه ی این قمار ۱۳
چنین دان که این مرد را عقل نیست
گرت وعدهیی داده، جز نقل نیست ۱۴
کسان، آزمون کرده او را بسی
ازو راست نشنیده هرگز کسی ۱۵
چه بستی پی خدمت او میان؟!
گر او سود بیند، تو بینی زیان! ۱۶
ستاره شمر پند من چون شنفت
به روی من از لطف خندید و گفت ۱۷
که من نیز اینقدر نادان نیم
وز آن وعده کو کرد شادان نیم ۱۸
ولی شرمم آید که بیچارهیی
غریبی ز شهر خود آوارهیی ۱۹
چه جوید دلم، من نجویم دلش
کنم زار و شرمنده در محفلش ۲۰
همین شد که از من شنفت آنچه گفت
دروغی شنفتم، دروغی شنفت ۲۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.