شاعر در این متن از درد دوری و فراق مینالد و از دست دادن راه را توصیف میکند. او از صبر و باور در دلش میگوید و اشک و آههایش را به جیحون و گردون تشبیه میکند. شاعر عشق و فداکاری خود را بیان میکند و از جنگ و صلحی که در دلش است سخن میگوید. او از اسارت در کمند عشق و ناتوانی در رهایی میگوید و خود را مسکین و گدایی میداند که از شاه رنجیده است. در پایان، از دشمنی و همبستگی با دلبر سخن میگوید و جانسپاری در راه عشق را توصیف میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات و تشبیهات نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی عاطفی دارند.
شماره ۱۷۳ - کو خضر راهی؟ کز خیل آن ماه
وامانده ام پس، گم کرده ام راه! ۱
از دل صبوری، هنگام دوری
باور ندارم، والله بالله! ۲
ریزد چو جیحون، خیزد چو گردون
از دیده ام اشک، از سینه ام آه! ۳
جانها فدایت، تا چیست رایت؟!
جنگ تو دلکش، صلح تو دلخواه! ۴
کی از کمندم، افتد به بندم؟!
آن صید وحشی، این رشته کوتاه! ۵
افغان ز گفتن، آه از نهفتن؛
مسکین گدایی، کو رنجد از شاه! ۶
دشمن بدلبر، همبزم و؛ آذر
جان میسپارد بیرون درگاه ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.