شاعر در این شعر از احساس ناتوانی، رنج و محرومیت از عشق و محبت میگوید. او خود را مانند بلبلی میداند که جایگاهش در گلشن است، نه مانند جغدی که در ویرانهها آشیان میسازد. شاعر از مهربانیهای بیثمر و دل نامهربان خود گلایه دارد و در بیابان محبت به دنبال راهنمایی مانند خضر میگردد. او همچنین از رانده شدن از کوی معشوق شکایت کرده و قدرت معشوق را در آزار او توصیف میکند. در نهایت، شاعر اعلام میکند که از کوی بتان نخواهد رفت مگر آنکه شبی بیپاسبان ببیند.
این شعر دارای مضامین عاشقانه و احساسی پیچیده است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات ادبی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال دشوار باشد.
شماره ۸ - دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی را
مرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را ۱
درین گلشن بود جای من ای گل، بلبلم بلبل
نه جغدم کو به هر ویرانه خوش کرد آشیانی را! ۲
دریغا گشت صرف مهربانی عمر و، نتوانم
که با خود مهربان سازم دل نامهربانی را ۳
بیابان محبت را، ندانم کیست خضر امشب
که ره گم کرده می بینم، ز هر سو کاروانی را ۴
کنون راندی مرا از کوی خود ای گل، بدان ماند
که فصل گل کسی راند ز باغی باغبانی را! ۵
توانایی بازوی تو را، ای صید کش دانم؛
که خواهد ورنه از تو خون صید ناتوانی را؟! ۶
نخواهم رفت از کوی بتان آذر، مگر بینم
شبی روزی نباشد پاسبانی آستانی را ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.