هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی و فلسفی است که به موضوعات مختلفی مانند عشق الهی، توحید، عجز انسان در برابر عظمت خداوند، و رابطه‌ی انسان با خالق پرداخته است. شاعر از زبان عارفانه و تمثیل‌های مختلف برای بیان مفاهیم عمیق عرفانی استفاده کرده است. در این شعر، مفاهیمی مانند عجز انسان در شناخت کامل خداوند، نیاز به عفو و رحمت الهی، و جایگاه انسان در جهان هستی مورد تأکید قرار گرفته است.
رده سنی: 18+ مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در این شعر نیاز به درک و تجربه‌ی زندگی بیشتری دارد. همچنین، استفاده از زبان پیچیده و تمثیل‌های عرفانی ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار باشد. این متن برای کسانی مناسب است که به دنبال درک عمیق‌تری از مفاهیم عرفانی و فلسفی هستند.

حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت

خورد عیاری بدان دل‌خسته باز
با وثاقش برد دستش بسته باز ۱

شد که تیغ آرد زند در گردنش
پارهٔ نان داد آن ساعت زنش ۲

چون بیامد مرد با تیغ آن زمان
دید آن دل‌خسته را در دست نان ۳

گفت این نانت که داد ای هیچ کس
گفت این نان را عیالت داد و بس ۴

مرد چون بشنید آن پاسخ تمام
گفت بر ما شد ترا کشتن حرام ۵

زانک هر مردی که نان ما شکست
سوی او با تیغ نتوان برد دست ۶

نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ
من چگونه خون او ریزم به تیغ ۷

خالقا سر تا به راه آورده‌ام
نان همه بر خوان تو می‌خورده‌ام ۸

چون کسی می‌بشکند نان کسی
حق گزاری می‌کند آن کس بسی ۹

چون تو بحر جود داری صد هزار
نان تو بسیار خوردم حق گزار ۱۰

یا اله العالمین درمانده‌ام
غرق خون بر خشک کشتی رانده‌ام ۱۱

دست من گیر و مرا فریاد رس
دست بر سر چند دارم چون مگس ۱۲

ای گناه آمرز و عذرآموز من
سوختم صد ره چه خواهی سوز من ۱۳

خونم از تشویر تو آمد به جوش
ناجوانمردی بسی کردم بپوش ۱۴

من ز غفلت صد گنه را کرده ساز
تو عوض صد گونه رحمت داده باز ۱۵

پادشاها در من مسکین نگر
گر ز من بد دیدی آن شد این نگر ۱۶

چون ندانستم خطا کردم ببخش
بر دل و بر جان پُردردم ببخش ۱۷

چشم من گر می‌نگرید آشکار
جان نهان می‌گرید از شوق تو زار ۱۸

خالقا گر نیک و گر بد کرده‌ام
هرچه کردم با تن خود کرده‌ام ۱۹

عفو کن دون همتی های مرا
محو کن بی‌حرمتی های مرا ۲۰

سوزنی چون دید با عیسی به هم
بخیه با روی او فکندش لاجرم ۲۱

تیغ را از لاله خون آلود کرد
گلشن نیلوفری از دود کرد ۲۲

پاره پاره خاک را در خون گرفت
تا عتیق و لعل ازاو بیرون گرفت ۲۳

در سجودش روز و شب خورشید و ماه
کرد پیشانی خود بر خاک راه ۲۴

هست سیمایی ایشان از سجود
کی بود بی‌سجده سیما را وجود ۲۵

روز از بسطش سپید افروخته
شب ز قبضش در سیاهی سوخته ۲۶

طوطیی را طوق از زر ساخته
هدهدی را پیک ره برساخته ۲۷

مرغ گردون در رهش پر می‌زند
بر درش چون حلقه‌ای سر می‌زند ۲۸

چرخ را دور شبان‌روزی دهد
شب برد روز آورد روزی دهد ۲۹

چون دمی در گل دمد آدم کند
وز کف و دودی همه عالم کند ۳۰

گه سگی را ره دهد در پیشگاه
گه کند از گربه‌ای مکشوف راه ۳۱

چون سگی را مرد آن قربت کند
شیرمردی را به سگ نسبت کند ۳۲

او نهد از بهر سکان فلک
گردهٔ خورشید بر خوان فلک ۳۳

گه عصائی را سلیمانی دهد
گاه موری را سخن دانی دهد ۳۴

از عصایی آورد ثعبان پدید
وز تنوری آورد طوفان پدید ۳۵

چون فلک را کره‌ای سرکش کند
از هلالش نعل در آتش کند ۳۶

ناقه از سنگی پدیدار آورد
گاو زر در نالهٔ زار آورد ۳۷

در زمستان سیم آرد در نثار
زر فشاند در خزان از شاخسار ۳۸

گر کسی پیکان به خون پنهان کند
او ز غنچه خون در پیکان کند ۳۹

یاسمین را چار ترکی برنهد
لاله را از خون کله بر سر نهد ۴۰

گه نهد بر فرق نرگس تاج زر
گه کند در تاجش از شبنم گهر ۴۱

عقل کار افتاده جان دل داده زوست
آسمان گردان زمین استاده زوست ۴۲

کوه چون سنگی شد از تقدیر او
بحر آبی گشت از تشویر او ۴۳

هم زمینش خاک بر سر مانده است
هم فلک چون حلقه بر در مانده است ۴۴

هشت خلدش یک ستانه بیش نیست
هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست ۴۵

جمله در توحید او مستغرق‌اند
چیست مستغرق که سحر مطلق‌اند ۴۶

گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه
جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه ۴۷

پستی خاک و بلندی فلک
دو گواهش بس بود بر یک به یک ۴۸

با دو خاک و آتش و خون آورد
سر خویش از جمله بیرون آورد ۴۹

خاک ما گل کرد در چل بامداد
بعد از آن جان را درو آرام داد ۵۰

جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد
عقل دادش تا به دو بیننده شد ۵۱

عقل را چون دید بینایی گرفت
علم دادش تا شناسایی گرفت ۵۲

چون شناسا شد به عقل اقرار داد
غرق حیرت گشت و تن در کار داد ۵۳

خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست
جمله را گردن به زیر بار اوست ۵۴

حکمت او بر نهد بار همه
وای عجب او خود نگه دار همه ۵۵

کوه را میخ زمین کرد از نخست
پس زمین را روی از دریا بشست ۵۶

چون زمین بر پشت گاو استاد راست
گاو بر ماهی و ماهی در هواست ۵۷

پس همه بر چیست بر هیچ است و بس
هیچ هیچست این همه هیچست و بس ۵۸

فکر کن در صنعت آن پادشاه
کین همه بر هیچ می‌دارد نگاه ۵۹

چون همه بر هیچ باشد از یکی
این همه پس هیچ باشد بی‌شکی ۶۰

جزو و کل برهان ذات پاک اوست
عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست ۶۱

عرش بر آبست و عالم بر هواست
بگذر از آب و هوا جمله خداست ۶۲

عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست
اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست ۶۳

درنگر کین عالم و آن عالم اوست
نیست غیر او وگر هست آن هم اوست ۶۴

جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف و عبارت مختلف ۶۵

مرد می‌باید که باشد شه شناس
گر ببیند شاه را در صد لباس ۶۶

در غلط نبود که می‌داند که کیست
چون همه اوست این غلط کردن ز چیست ۶۷

در غلط افتادن احول را بود
این نظر مردی معطل را بود ۶۸

ای دریغا هیچ کس را نیست تاب
دیده ها کور و جهان پر ز آفتاب ۶۹

گر نبینی این خرد را گم کنی
جمله او بینی و خود را گم کنی ۷۰

جمله دارند ای عجب دامن به دست
وز همه دورند و با او هم‌نشست ۷۱

ای ز پیدایی خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید ۷۲

جان نهان در جسم و تو در جان نهان
ای نهان اندر نهان ای جان جان ۷۳

ای ز جمله پیش و هم پیش از همه
جمله از خود دیده و خویش از همه ۷۴

بام تو پر پاسبان، در پر عسس
سوی تو چون راه یابد هیچ کس ۷۵

عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست
وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست ۷۶

گرچه در جان گنج پنهان هم تویی
آشکارا بر تن و جان هم تویی ۷۷

جملهٔ جانها ز کنهت بی‌نشان
انبیا بر خاک راهت جان فشان ۷۸

عقل اگر از تو وجودی پی برد
لیک هرگز ره به کنهت کی برد ۷۹

چون تویی جاوید در هستی تمام
دستها کلی فرو بستی تمام ۸۰

ای درون جان برون جان تویی
هرچه گویم آن نهٔ هم آن تویی ۸۱

ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو
عقل را سر رشته گم در راه تو ۸۲

جملهٔ عالم به تو بینم عیان
وز تو در عالم نمی‌بینم نشان ۸۳

هرکسی از تو نشانی داد باز
خود نشان نیست از تو ای دانای راز ۸۴

گرچه چندین چشم گردون بازکرد
هم ندید از راه تو یک ذره گرد ۸۵

نه زمین هم دید هرگز گرد تو
گرچه بر سرکرد خاک از درد تو ۸۶

آفتاب از شوق تو رفته ز هوش
هر شبی در روی می‌مالید گوش ۸۷

ماه نیز از بهر تو بگداخته
هر مه از حیرت سپرانداخته ۸۸

بحر در شورت سرانداز آمده
دامنی‌تر خشک لب باز آمده ۸۹

کوه را صد عقبه بر ره مانده
پای در گل تا کمر گه مانده ۹۰

آتش از شوق تو چون آتش شده
پای بر آتش چنین سرکش شده ۹۱

باد بی تو بی سر و پای آمده
باد در کف باد پیمای آمده ۹۲

آب را نامانده آبی بر جگر
وابش از شوق تو بگذشته ز سر ۹۳

خاک در کوی تو بر در مانده
خاکساری خاک بر سرمانده ۹۴

چند گویم چون نیایی در صفت
چون کنم چون من ندارم معرفت ۹۵

گر تو ای دل طالبی در راه رو
می‌نگر از پیش و پس آگاه رو ۹۶

سالکان را بین به درگاه آمده
جمله پشتاپشت همراه آمده ۹۷

هست با هر ذره درگاهی دگر
پس ز هر ذره بدو راهی دگر ۹۸

تو چه دانی تا کدامین ره روی
وز کدامین ره بدان درگه روی ۹۹

آن زمان کورا عیان جویی نهانست
و آن زمان کورا نهان جویی عیانست ۱۰۰

گر عیان جویی نهان آنگه بود
ور نهان جویی عیان آنگه بود ۱۰۱

ور بهم جویی چو بی‌چونست او
آن زمان از هر دو بیرونست او ۱۰۲

تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی
هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی ۱۰۳

آنچ گویی و انچ دانی آن تویی
خویش رابشناس صد چندان تویی ۱۰۴

تو بدو بشناس او را نه به خود
راه از و خیزد بدو نه از خرد ۱۰۵

واصفان را وصف او درخورد نیست
لایق هر مرد و هر نامرد نیست ۱۰۶

عجز از آن همشیره شد با معرفت
کو نه در شرح آید و نه در صفت ۱۰۷

قسم خلق از وی خیالی بیش نیست
زو خبر دادن محالی بیش نیست ۱۰۸

کو به غایت نیک و گر بد گفته‌اند
هرچ ازو گفتند از خود گفته‌اند ۱۰۹

برتر از علمست و بیرون از عیانست
زانک در قدوسی خود بی‌نشانست ۱۱۰

زو نشان جز بی‌نشانی کس نیافت
چاره‌ای جز جان فشانی کس نیافت ۱۱۱

هیچ کس را درخودی و بی‌خودی
زو نصیبی نیست الا الذی ۱۱۲

ذره ذره در دو گیتی وهم تست
هرچ دانی نه خداست آن فهم تست ۱۱۳

نیست او آن کسی آنجا که اوست
کی رسد جان کسی آنجا که اوست ۱۱۴

صد هزاران طور از جان بر ترست
هرچ خواهم گفت او زان برتراست ۱۱۵

عقل در سودای او حیران بماند
جان ز عجز انگشت در دندان بماند ۱۱۶

عقل را بر گنج وصلش دست نیست
جان پاک آنجایگه کو هست نیست ۱۱۷

چیست جان در کار او سرگشته‌ای
دل جگر خواری به خون آغشته‌ای ۱۱۸

می مکن چندین قیاس ای حق شناس
زانک ناید کار بی چون در قیاس ۱۱۹

در جلالش عقل و جان فرتوت شد
عقل حیران گشت و جان مبهوت شد ۱۲۰

چون نبود از انبیاء و از رسل
هیچ کس یک جزویی از کل کل ۱۲۱

جمله عاجز روی بر خاک آمدند
در خطاب ماعرفناک آمدند ۱۲۲

من که باشم تا زنم لاف شناخت
او شناسا شد که جز با او نساخت ۱۲۳

چون جزو در هر دو عالم نیست کس
با که سازد اینت سودا و هوس ۱۲۴

هست دریایی ز جوهر موج زن
تو ندانی این سخن شش پنج زن ۱۲۵

هرکه او آن جوهر و دریا نیافت
لا شد و الاء لاالا نیافت ۱۲۶

هرچ آن موصوف شد آن کی بود
با منت این گفتن آسان کی بود ۱۲۷

آن مگو چون در اشارت نایدت
دم مزن چون در عبارت نایدت ۱۲۸

نه اشارت می‌پذیرد نه بیان
نه کسی زو علم دارد نه نشان ۱۲۹

تو مباش اصلا، کمال اینست و بس
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس ۱۳۰

تو درو گم شو حلولی این بود
هرچ این نبود فضولی این بود ۱۳۱

در یکی رو و از دوی یک سوی باش
یک دل و یک قبله و یک روی باش ۱۳۲

ای خلیفه‌زادهٔ بی معرفت
با پدر در معرفت شو هم صفت ۱۳۳

هرچ آورد از عدم حق در وجود
جمله افتادند پیشش در سجود ۱۳۴

چون رسید آخر به آدم فطرتش
در پس صد پرده برد از غیرتش ۱۳۵

گفت ای آدم تو بحر جود باش
ساجدند آن جمله تو مسجود باش ۱۳۶

و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت
مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت ۱۳۷

چون سیه رو گشت گفت ای بی‌نیاز
ضایعم مگذار و کار من بساز ۱۳۸

حق تعالی گفت ای ملعون راه
هم خلیفست آدم و هم پادشاه ۱۳۹

باش چشما روی او امروز تو
بعد ازین فردا سپندش سوز تو ۱۴۰

جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم
کس نسازد زین عجایب‌تر طلسم ۱۴۱

جان بلندی داشت تن پستی خاک
مجتمع شد خاک پست و جان پاک ۱۴۲

چون بلند و پست با هم یار شد
آدمی اعجوبهٔ اسرار شد ۱۴۳

لیک کس واقف نشد ز اسرار او
نیست کار هر گدایی کار او ۱۴۴

نه بدانستیم و نه بشناختیم
نه زمانی نیز دل پرداختیم ۱۴۵

چند گویی جز خموشی راه نیست
زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست ۱۴۶

آگهند از روی این دریا بسی
لیک آگه نیست از قعرش کسی ۱۴۷

گنج در قعرست گیتی چون طلسم
بشکند آخر طلسم و بند جسم ۱۴۸

گنج یابی چون طلسم از پیش رفت
جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت ۱۴۹

بعد از آن جانت طلسمی دیگرست
غیب را جان تو جسمی دیگرست ۱۵۰

همچنین می‌رو به پایانش مپرس
در چنین دردی به درمانش مپرس ۱۵۱

در بن این بحر بی پایان بسی
غرقه گشتند و خبر نیست از کسی ۱۵۲

در چنین بحری که بحر اعظمست
عالمی ذره‌ست و ذره عالمست ۱۵۳

کوپله ست این بحر را عالم، بدان
ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان ۱۵۴

کو نماید عالم و یک ذره هم
کم شود دو کوپله زین بحر کم ۱۵۵

کس چه داند تا درین بحر عمیق
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق ۱۵۶

عقل و جان و دین و دل درباختم
تا کمال ذره‌ای بشناختم ۱۵۷

لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس
گر همه یک ذره می‌پرسی مپرس ۱۵۸

عقل تو چون در سر مویی بسوخت
هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت ۱۵۹

کس نداند کنه یک ذره تمام
چند پرسی چند گویی والسلام ۱۶۰

چیست گردون سرنگون ناپایدار
بی‌قراری دایما بر یک قرار ۱۶۱

در ره او پا و سر گم کرده‌ای
پردهٔ در پردهٔ در پرده‌ای ۱۶۲

حل و عقد این چنین سلطانیی
کی توان کردن گر دانیی ۱۶۳

چرخ می‌خواهد که این سر پی برد
او به سرگردانی این سر کی برد ۱۶۴

چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست
اوچه داند تا درون پرده چیست ۱۶۵

او که چندین سال بر سر گشته است
بی سر و بن گرد این در گشته است ۱۶۶

می‌نداند در درون پرده راز
کی شود بر چون تویی این پرده باز ۱۶۷

کار عالم عبرت است و حسرتست
حیرت اندر حیرت اندر حیرتست ۱۶۸

هر زمان این راه بی‌پایان تراست
خلق هر ساعت درو حیران ترست ۱۶۹

هیچ دانی راه رو چون دید راه
هرکه افزون رفت افزون دید راه ۱۷۰

بی نهایت کرد و کاری داشتی
بی عدد حصر و شماری داشتی ۱۷۱

کارگاه پر عجائب دیده‌ام
جمله را از خویش غایب دیده‌ام ۱۷۲

سوی کنه خویش کس را راه نیست
ذره‌ای از ذره‌ای آگاه نیست ۱۷۳

هست کاری پشت و رو نه سر نه پای
روی در دیوار و پشت دست خای ۱۷۴

مبتلای خویش و حیران توم
گر بدم گر نیک هم زان توم ۱۷۵

نیم جزوم بی تو من، در من نگر
کل شوم گر تو کنی در من نظر ۱۷۶

یک نظر سوی دل پر خونم آر
وز میان این همه بیرونم آر ۱۷۷

گر تو خوانی ناکس خویشم دمی
هیچ کس در گرد من نرسد همی ۱۷۸

من که باشم تا کسی باشم ترا
این بسم گر ناکسی باشم ترا ۱۷۹

کی توانم گفت هندوی توم
هندوی خاک سگ کوی توم ۱۸۰

هندوی جان بر میان دارم ز تو
داغ همچون حبشیان دارم ز تو ۱۸۱

گر نیم هندوت چون مقبل شدم
تا شدم هندوت زنگی دل شدم ۱۸۲

هندوی با داغ را مفروش تو
حلقه‌ای کن بنده را در گوش تو ۱۸۳

ای ز فضلت ناشده نومید کس
حلقه و داغ توم جاوید بس ۱۸۴

هرکه را خوش نیست دل در درد تو
خوش مبادش زانک نیست او مرد تو ۱۸۵

ذره دردم ده ای درمان من
زانک بی دردت بمیرد جان من ۱۸۶

کفر کافر را و دین دین‌دار را
ذرهٔ دردت دل عطار را ۱۸۷

یا رب آگاهی ز یا ربهای من
حاضری در ماتم شبهای من ۱۸۸

ماتمم از حد بشد سوری فرست
در میان ظلمتم نوری فرست ۱۸۹

پای‌مرد من در این ماتم تو باش
کس ندارم دست گیرم هم تو باش ۱۹۰

لذت نور مسلمانیم ده
نیستی نفس ظلمانیم ده ۱۹۱

ذرهٔ‌ام لا شده در سایه‌ای
نیست از هستی مرا سایه‌ای ۱۹۲

سایلم زان حضرت چون آفتاب
بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب ۱۹۳

تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من
درجهم دستی زنم در رشته من ۱۹۴

پس برون آیم از این روزن که هست
پیش گیرم عالمی روشن که هست ۱۹۵

تا نیامد بر لبم این جان که بود
داشتم آخر کسی زان سان که بود ۱۹۶

چون برآید جان ندارم جز تو کس
هم ره جانم تو باش آخر نفس ۱۹۷

چون ز من خالی بماند جای من
گر تو هم راهم نباشی وای من ۱۹۸

روی آن دارد که هم راهی کنی
می‌توانی کرد اگر خواهی کنی ۱۹۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۹
کانال گوهرین در ایتا
۷۶۳۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:فی التوحید باری تعالی جل و علا
بعدی:در نعت رسول
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.