این متن به بیان مفاهیم عرفانی و فلسفی دربارهٔ وجود و عدم، وحدت و کثرت، و رابطهٔ انسان با معشوق ازلی میپردازد. شاعر از جهان به عنوان دریایی پرموج یاد میکند که همه چیز در آن گم شده و هیچ نشانی از آن باقی نمانده است. او از راهی بدون سر و ته سخن میگوید که در آن کاروانی از محو شدن وجود دارد. معشوق در این متن به عنوان موجودی توصیف میشود که جهان را پر کرده اما خود در جهان نیست. شاعر از اسرار نهفته در دل سخن میگوید که زبان از بیان آن عاجز است.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی دارد. این مفاهیم ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و ناملموس باشد.
غزل ۷۳۵ - جهان جمله تویی تو در جهان نه
همه عالم تویی تو در میان نه ۱
چه دریایی است این دریای پر موج
همه در وی گم و از وی نشان نه ۲
چه راه است این نه سر پیدا و نه پای
ولیکن راه محو و کاروان نه ۳
خیالی و سرابی مینماید
چو بوقلمون هویدا و نهان نه ۴
همه تا بنگری ناچیز گردد
همه چیزی چنین و آن چنان نه ۵
عجب کاری است کار سر معشوق
جهان از وی پر و او در جهان نه ۶
همه دل پر ازو و دل درو محو
نشسته در میان جان و جان نه ۷
اگر ظاهر شود مویی جز او نی
وگر باطن بود مویی عیان نه ۸
عجب سری که یک یک ذره آن است
چه میگویم همین است و همان نه ۹
دلی دارم درو صد عالم اسرار
ولیکن شرح یک سر را زبان نه ۱۰
چنین جایی فرید آخر چه گوید
زبان گنگ و سخن قطع و بیان نه ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.