این متن بیانگر درد و رنج عاشقانهای است که شاعر از عشق و آرزوی معشوق خود تجربه میکند. او از دوری و ناپیدایی معشوق شکایت دارد و بیان میکند که تلاشهایش برای رسیدن به معشوق بیثمر مانده و عمرش در انتظار او سپری شده است. شاعر از این که معشوق همچون گنجی پنهان و دور از دسترس است، اظهار ناراحتی میکند و از این که هیچکس نمیتواند به او برسد، سخن میگوید.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، بیان درد و رنج عاطفی و مفاهیم فلسفی موجود در متن، نیاز به بلوغ فکری و تجربهی بیشتری دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۷۰۰ - جانا بسوخت جان من از آرزوی تو
دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو ۱
چندین حجاب و بنده به ره بر گرفتهای
تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو ۲
چون مشک در حجاب شدی در میان جان
تا ناقصان عشق نیابند بوی تو ۳
گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهان
تا جز تو هیچکس نبرده ره به سوی تو ۴
در غایت علوی تو ارواح پست شد
کو دیدهای که در نظر آرد علوی تو ۵
در وادی غم تو دل مستمند ما
خالی نبود یک نفس از جستجوی تو ۶
بسیار جست و جوی توکردم که عاقبت
عمرم رسید و می نرسد گفت و گوی تو ۷
از بس که انتظار تو کردم به روز و شب
عطار را بسوخت دل از آرزوی تو ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.