خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و علاقهی خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که معشوق با وجود برتریهایش، از تکبر و خودخواهی دور نیست. شاعر از تنهایی و بیتوجهی معشوق شکایت دارد و آرزو میکند که معشوق به او توجه کند. همچنین، شاعر اشاره میکند که در جهان کسی مانند معشوق وجود ندارد و ستمگری او بیهمتاست.
این متن دارای مفاهیم عاطفی و احساسی عمیق است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از استعارهها و اصطلاحات شعری ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد.
شماره ۸۲ - با آنکه بهشیاری همتات نمی افتد
با آنکه بهشیاری همتات نمی افتد
از نخوت و جباری بامات نمی افتد
آئی و رقیبانت آیند ز پیش و پس
آخر شبی این بازی تنهات نمی افتد
بر سر بنهی دستی تا جان من مسکین
چون زلف سرافکنده در پات نمی افتد
شب تیره دمی روشن من خالی و تو فارغ
هان می فتدت در سر این تات نمی افتد
ممکن که بدل داری باشد چو تو در عالم
باری به ستمگاری همتات نمی افتد
از نخوت و جباری بامات نمی افتد
آئی و رقیبانت آیند ز پیش و پس
آخر شبی این بازی تنهات نمی افتد
بر سر بنهی دستی تا جان من مسکین
چون زلف سرافکنده در پات نمی افتد
شب تیره دمی روشن من خالی و تو فارغ
هان می فتدت در سر این تات نمی افتد
ممکن که بدل داری باشد چو تو در عالم
باری به ستمگاری همتات نمی افتد
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۸۱ - باز دل در عشق رائی میزند
گوهر بعدی:شماره ۸۳ - تو را اگر تو، توئی عالمی شکار بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.