این شعر عاشقانه بیانگر عشق عمیق و بیقید شاعر به معشوق است. شاعر از دیدن روی معشوق، میل دل به سوی او و وابستگی جانش به او سخن میگوید. او عشق خود را به حدی توصیف میکند که حتی اگر معشوق او را براند یا بخواند، باز هم دلش در کوی اوست. شاعر همچنین از سرگشتگی و بیقراری عاشقان در راه عشق و تسلیم شدن دل سرکش در برابر عشق معشوق صحبت میکند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، درک کامل این شعر نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی و مفاهیم عرفانی دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۵۷۸ - چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم
دل را همه میل جان با سوی تو میبینم ۱
تا جان بودم در تن رو از تو نگردانم
زیرا که حیات جان با روی تو میبینم ۲
بس عاشق سرگردان، از عشق تو لب بر جان
آواره ز خان و مان، بر بوی تو میبینم ۳
از عشق تو نشکیبم، گر خوانی و گر رانی
زیرا که دل افتاده در کوی تو میبینم ۴
هر جا که یکی بیدل از عشق تو بیحاصل
سرگشته و بی منزل، سر کوی تو میبینم ۵
آن دل که بود سرکش، گشته است اسیر عشق
اندر خم چوگانت چون گوی تو میبینم ۶
گفتم که مگر کلی وصل تو بدانستم
صد جان و دل خود را یک موی تو میبینم ۷
عطار مگر روزی ترکیش بود در سر
کامروز به عشق اندر هندوی تو میبینم ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.