شاعر در این شعر از عشق و هجران معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که بدون معشوق آرامش ندارد و از همه چیز بیزار است. شاعر خود را مانند شمعی میداند که میسوزد، مانند ابری که میگرید و مانند دریایی که میجوشد. او آرزو میکند که یا به وصال معشوق برسد یا در هجران او بماند. شاعر تأکید میکند که هرچه از معشوق برسد، چه وصال و چه هجران، آن را با جان میپذیرد. در نهایت، شاعر به وحدت وجود و محو شدن در عشق الهی اشاره میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۵۲۶ - بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
هرچه تو نهای جانا من ز جمله بیزارم ۱
همچو شمع میسوزم همچو ابر میگریم
همچو بحر میجوشم تا کجا رسد کارم ۲
یا ز دست هجر تو جاودان به پای افتم
یا ز جام وصل تو قطرهای به دست آرم ۳
از تو گر وصال آید قسم من وگر هجران
هرچه از تو میآید من به جان خریدارم ۴
من نه آن کسم جانا کز وصال تو شادم
یا ز بیم هجرانت هیچ گونه غم دارم ۵
هجر و وصل زان توست هرچه خواهیم آن ده
لایق من آن باشد کاختیار بگذارم ۶
نقطهای است جان من هر دو کون گرد وی
من به گرد آن نقطه دایما چو پرگارم ۷
بسکه همچو پرگاری گرد پا و سر گشتم
چون بتافت آن نقطه محو کرد پندارم ۸
چون نماند پندارم من بماندم بی من
نیست آگهی زانگه ذرهای ز عطارم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.