شاعر در این غزل از درد عشق و بیوفایی معشوق مینالد. او بیان میکند که با وجود گذشت و وفاداری، معشوق جز جفا و بیداد چیزی برایش نداشته است. شاعر از ظلم و بیعدالتی معشوق شکایت کرده و میگوید که دیگران از وصلت او شفا مییابند، اما درد او درمانی ندارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که معشوق هرگز وفادار نبوده و عشق او سرابی بیش نبوده است.
محتوا شامل مضامین عاشقانهی عمیق، درد و رنج عشق، و مفاهیم عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و عاطفی نیاز دارد. همچنین، برخی از ابیات حاوی احساسات شدید و ناامیدی هستند که ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شماره ۶۶۷ - کامم ز نوش داروی وصلت روا نبود
بر درد من ز وصل تو هرگز دوا نبود ۱
بر درد هرکسی ز لب تو دوا برند
بر درد این غریب ستمکش چرا نبود ۲
جان در وفا و مهر تو دادیم مردوار
با مات جز ملامت و جور و جفا نبود ۳
نام وفا نبود به عالم ستمگرا
یا بود و در مزاج تو هرگز وفا نبود ۴
صلحست در میانه معشوق و عاشقان
دایم میان ما بجز از ماجرا نبود ۵
بردی دل حزینم و دادی به دست غم
ظلمی چنین صریح نگارا روا نبود ۶
رفتم به سوی محتشمی کاو نظر کند
بر جانب گدا نظرش گوییا نبود ۷
سلطان لطف آن صنم گلعذار را
پروای این غریب نزار گدا نبود ۸
آنچ از وفا و جور توانست بر دلم
کرد و ز روی ماش همانا حیا نبود ۹
بودم به دل گمان که ندارد وفا و مهر
دیدی که عاقبت نظر ما خطا نبود ۱۰
زان رو که هست کام دلش حاصل از جهان
بودش فراغتی و غم بی نوا نبود ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.