شاعر در این متن از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید و از رنج هجران و جفاهای او شکایت میکند. او از معشوق میخواهد که به او رحم کند و زنجیرهای عشق را از او بگشاید. شاعر همچنین به صبر تلخ خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که با لبهای شیرینش او را درمان کند. در پایان، شاعر از این که معشوق او را از خود میراند، اظهار ناراحتی میکند و میپرسد چرا معشوق درخت دوستی را از ریشه کنده است.
متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۶۱۵ - دلم در شست زلفت گشت پابند
شده در بند زلفت نیک خرسند ۱
من دلخسته در هجرانت گویم
جفا بر عاشق دلداده تا چند ۲
گره بگشای از زلف زره پوش
ندارم بیش از این ای دوست در بند ۳
ز صبرم تلخ شد کام دل ریش
بکن درمانم از لبهای چون قند ۴
نگارینا مرنجانم از این بیش
ستم بر بنده ی بیچاره مپسند ۵
مرانم چون ز جانت بنده گشتم
که نتوان رفتن از پیش خداوند ۶
چه کردم کان جهان بینم به یکبار
درخت دوستی از بیخ برکند ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.