این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از درد درونی و سفر روحانی خود سخن میگوید. او از گمشدگی در بیابان وجود و یافتن کلید رهایی از دردها میگوید. شاعر به مردان راه و عرفان اشاره میکند که گمبودگی را حاصل سفر خود میدانند و از مستی و ایمان به عنوان راهی برای رسیدن به حقیقت یاد میکند. در نهایت، شاعر از بوی باده و جام محبت الهی سخن میگوید که جانش را مست کرده و به او لذت و عمر دراز بخشیده است.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای عرفانی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۷۲ - در قعر جان مستم دردی پدید آمد
کان درد بندیان را دایم کلید آمد ۱
چندان درین بیابان رفتم که گم شدستم
هرگز کسی ندیدم کانجا پدید آمد ۲
مردان این سفر را گمبودگی است حاصل
وین منکران ره را گفت و شنید آمد ۳
گر مست این حدیثی ایمان تو راست لایق
زیرا که کافر اینجا مست نبید آمد ۴
شد مست مغز جانم از بوی باده زیرا
جام محبت او با بوسعید آمد ۵
تا دادهاند بویی عطار را ازین می
عمرش درازتر شد عیشش لذیذ آمد ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.