این متن شعری عاشقانه است که در آن شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق خود سخن میگوید. او با استفاده از تصاویر شاعرانه مانند زلف بیقرار، لب میگون، و چشمان نرگسین، زیبایی معشوق را توصیف میکند و تأثیر آن را بر جهان اطراف و حتی بر خود شاعر بیان میکند. شاعر همچنین از عشق و آرزوی خود برای نزدیکی به معشوق سخن میگوید و احساسات عمیق خود را به تصویر میکشد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تصاویر شاعرانه نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد تا بتواند به درستی درک و تفسیر شود.
غزل ۲۲۱ - چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
از رشک روی مه را در صد نگار گیرد ۱
از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش
صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد ۲
گر زاهدی ببیند میگونی لب او
تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد ۳
گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل
گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد ۴
گر از کمان ابرو بادام نرگسینش
یک تیر برگشاید صیدی هزار گیرد ۵
خورشید کو ز تنگی بر چرخ میکشد تیغ
از بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد ۶
او آفتاب حسن است از پرده گر بتابد
دهر خرف ز رویش طبع بهار گیرد ۷
عاشق که از میانش مویی خبر ندارد
در آرزوی مویش از جان کنار گیرد ۸
عطار را به وعده دل میدهد ولیکن
اندر میان آتش دل چون قرار گیرد ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.