این متن شعری است که در آن شاعر از فقدان عزیزی (احتمالاً فرزند یا عزیزی نزدیک) سخن میگوید و درد و اندوه خود را از این فقدان بیان میکند. شاعر از مرگ، جدایی، و تنهایی سخن میگوید و از نادانی خود در برابر تقدیر شکوه میکند. او همچنین از زیبایی و ارزش وجودی فرد از دست رفته یاد میکند و از این که دیگر کسی نیست تا به غمها و اشعارش گوش دهد، اظهار تاسف میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق و احساسات پیچیدهای مانند مرگ، فقدان، و تنهایی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، زبان و بیان شعر ممکن است برای مخاطبان جوان دشوار باشد. بنابراین، این متن برای سنین بالاتر که توانایی درک و تحلیل مفاهیم عمیقتر را دارند، مناسب است.
این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سرودهام
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من ۱
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من ۲
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من ۳
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من ۴
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من ۵
به سر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من ۶
رفتی و روز مرا تیرهتر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من ۷
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من ۸
صفحهٔ روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من ۹
دهر، بسیار چو من سر به گریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من ۱۰
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من ۱۱
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من ۱۲
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من ۱۳
من که آب تو ز سرچشمهٔ دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نعمانی من ۱۴
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من ۱۵
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من! ۱۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.