خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از درد و رنجی سخن میگوید که درمانی ندارد و شمعوار سوختن و فنا شدن را سرنوشت خود میداند. شاعر به اوج توکل در عشق رسیده و فقر را بالهای همای سعادت خود میداند. او از خطرات زندگی و شکستگیهای روحی میگوید و در نهایت، سکوت و خموشی را نوا و قانون خود در بزم بیخودان معرفی میکند.
مفاهیم عمیق عرفانی و استفاده از استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، موضوعاتی مانند رنج، فنا، و عشق عرفانی نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد.
شماره ۲۳۴ - دردی که رنگ چاره نداند دوای ماست
دردی که رنگ چاره نداند دوای ماست
شمعیم و زود کشتن ما خونبهای ماست ۱
در عاشقی به اوج توکل رسیده ایم
از فیض فقر بال هما بوریای ماست ۲
درکشتی حباب کشیدیم رخت خویش
خاطر شکسته ایم و خطر ناخدای ماست ۳
در بزم بیخودان تو قانون دیگر است
لب بسته ایم و ساز خموشی نوای ماست ۴
شمعیم و زود کشتن ما خونبهای ماست ۱
در عاشقی به اوج توکل رسیده ایم
از فیض فقر بال هما بوریای ماست ۲
درکشتی حباب کشیدیم رخت خویش
خاطر شکسته ایم و خطر ناخدای ماست ۳
در بزم بیخودان تو قانون دیگر است
لب بسته ایم و ساز خموشی نوای ماست ۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۲۳۳ - ز فیض گریه چمن یک بساط چیده ماست
گوهر بعدی:شماره ۲۳۵ - به رنگ باده صراحی طلسم هستی ماست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.