شاعر در این متن به بیان درد هجران و عشق به معشوق میپردازد و از بیقراری و بیتابی خود در فراق یار میگوید. او از ارزش عمر و زندگی میگوید و تأکید میکند که کسی که در راه عشق قدم نگذاشته، قدر عمر را نمیداند. شاعر از خیال معشوق و بیقراری شبانه خود مینالد و در پایان، به مجلس عاشقان دعوت میکند و از ساقی میخواهد که بادهای ناب به او بدهد تا غمهایش را فراموش کند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای شعری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۳۱۰ - تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود
جناب حضرت محبوب عاقبت محمود ۱
مرا که طاقت هجران نمانده است،ای دوست
بیا که عمر عزیزست،میشود نابود ۲
یقین که هیچ ندانست قدر عمر عزیز
کسی که در ره عشقت نکرد ترک وجود ۳
مرا که خیل خیال تو یار غار آمد
بروز هیچ نیاسود و شب دمی نغنود ۴
بیا بمجلس رندان عشق و خوش بشنو
هزار ناله بربط، هزار نغمه عود ۵
شبی خیال رقیبم بخاطر آمد و عقل
خطاب کرد بجان :«بئس وارد المورود» ۶
بیار، ساقی جان، باده مصفا را
بده بقاسم مسکین،برغم شیخ جحود ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.