خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن به توصیف فردی میپردازد که ظاهری عالم و مطیع دارد اما در حقیقت فاقد دانش و یقین واقعی است. او مانند شاخهای بیثمر است و در جهل و نادانی غوطهور است. همچنین، اشاره میکند که جان قاسم در دریای فناست، جایی که حتی فرشتگان نیز گذر نمیکنند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و انتقادی است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کهن فارسی نیاز دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند 'دریای فنا' ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامفهوم باشد.
شماره ۲۴۰ - آن خواجه سر بشر ندارد
آن خواجه سر بشر ندارد
پیداست که رو بشر ندارد ۱
هر چندکه عالم و مطیعست
در صنف غزا سپر ندارد ۲
نگذشت ز علم و زهد هرگز
زیرا سر این سفر ندارد ۳
از شاخ شجر حدیث گوید
اما خبر از ثمر ندارد ۴
در بحر محاورست،چه سود؟
چون سود ز بحر بر ندارد ۵
در ظلمت جهل می رود راه
از نور یقین خبر ندارد ۶
در بحر فناست جان قاسم
جایی که ملک گذر ندارد ۷
پیداست که رو بشر ندارد ۱
هر چندکه عالم و مطیعست
در صنف غزا سپر ندارد ۲
نگذشت ز علم و زهد هرگز
زیرا سر این سفر ندارد ۳
از شاخ شجر حدیث گوید
اما خبر از ثمر ندارد ۴
در بحر محاورست،چه سود؟
چون سود ز بحر بر ندارد ۵
در ظلمت جهل می رود راه
از نور یقین خبر ندارد ۶
در بحر فناست جان قاسم
جایی که ملک گذر ندارد ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۲۳۹ - نقاره سحری قصه ای نهان دارد
گوهر بعدی:شماره ۲۴۱ - مرا سودای او دیوانه دارد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.