شاعر در این متن به یاد روزهای گذشته میافتد که در آن عزیز بود، یارانی داشت و در دنیای پر از غم، همراهانی برای تسلی خود داشت. او از روزهایی یاد میکند که در خرابات مغان به کارهایی مشغول بود و دلش از عشق و رنج سوخته است. همچنین، از تنهایی و غربت خود میگوید و اینکه دیگر یار و دیاری ندارد. در پایان، از روزهایی یاد میکند که در کوی یار اقتدار داشت و پاسبان بود.
متن دارای مضامین عمیق عاطفی و فلسفی مانند حسرت، عشق، رنج و تنهایی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی اشارات مانند 'خرابات مغان' و مضامین مرتبط با عرفان و شراب ممکن است نیاز به بلوغ فکری برای درک داشته باشد.
شماره ۴۶۴ - آه از آن روزی که چون یوسف نگاری داشتم
در نظرهای عزیزان اعتباری داشتم ۱
یاد ایامی که در این کلفت آباد جهان
همچو مینا و صراحی غمگساری داشتم ۲
وای از آن روزی که پایم می فشرد انگور را
در خرابات مغان دست به کاری داشتم ۳
سوخت دل یکباره ور نی از گل روی کسی
پیشتر در سینه من هم خارخاری داشتم ۴
باد دستی های من یکبارگی افشاند و رفت
در دل و در سینه هر گرد و غباری داشتم ۵
بسکه در غربت ز تنهایی صفاها کرده ام
نیست در خاطر که من یار و دیاری داشتم ۶
چشم گردونم به خاک افکند ورنه بیش از این
سینه ای چون ابر و چشم اشکباری داشتم ۷
آمدم تا وادی خود دشمنان ره یافتند
وای چون من بیخودی بر خود حصاری داشتم ۸
پاسبان بودم سعیدا با سگان کوی یار
ای خوش آن روزی که آن جا اقتداری داشتم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.