در این متن، فرستادهای از سوی تور نزد شاه میرود و پیام صلح و آشتی را از جانب کوش به شاه میرساند. پس از خواندن نامه و سوگندهای یادشده، صلح برقرار میشود و اسیران آزاد میگردند. هدایایی رد و بدل میشود و جشنهایی به مدت یک هفته برگزار میشود. در نهایت، فرستاده با خوشحالی بازمیگردد و اسیران نیز به نزد تور میرسند و مورد احترام قرار میگیرند.
این متن دارای مفاهیم پیچیدهای مانند دیپلماسی، سوگند، و روابط سیاسی است که برای درک کامل آن، خواننده باید از بلوغ فکری و شناختی کافی برخوردار باشد. همچنین، زبان و سبک نوشتار آن ممکن است برای کودکان کمسنوسال دشوار باشد.
بخش ۳۲۸ - سوگند خوردن تور و سلم و کوش، و مبادله ی اسیران
بدو گفت کای شاه فرخنده بخت
به فرّ تو این کارها شد تمام
ز کوش دلاور برآمدت کام
فرستاد با من یکی استوار
بدان تا بجوید دل شهریار
به سوگند و پیمان بگوید درست
که دانا به سوگند کژّی نجست
پُراندیشه شد زآن دل سلم و تور
که گردد ازآن آشتی کوش دور
که از سلم ازآن سان بیازرده بود
دمار از سپاهش برآورده بود
همی گفت ترسم که با شهریار
یکی گردد و کار خیزد ز کار
فرستاده ی کوش را خواندند
بنزدیکی تخت بنشاندند
بپرسید هر یک مر او را ز شاه
ز گردان و آن لشکر و بارگاه
درود فراوان ز گفتار کوش
رسانیدشان مرد بسیار هوش
چو از نامه برخواندند آشتی
چو گل تازه گشتند پنداشتی
ز شاید چنان شد که بر مرد یافت
که رنگ گُل از روی هر یک بتافت
فرستاده را هدیه ها ساختند
کلاهش به گردون برافراختند
ز پیشش بخوردند سوگند سخت
چو فرموده بُد کوش بیدار بخت
همان دستخطش بدادند نیز
بر او مُهر زرین نهادند نیز
فرستاده را داد مردی دبیر
فرستاد با او شه شیر گیر
دبیری خردمند و پاکیزه هوش
که سوگند و پیمان ستاند ز کوش
اسیران که بودند نزدیک شاه
گرفتار گشته بدان رزمگاه
فرستادشان پیش او بی گزند
بدادندشان ساز و اسب سمند
چو نزدیک کوش آمدند آن سران
رها کرده از بندهای گران
دلش یافت خشنودی از سلم و تور
برآن آشتی کرد یک هفته سور
مرآن بندیان را بسی چیز داد
ز دینار و اسبان تازی نژاد
مرآن مرزها را خود داشتند
بدیشان همه جای بگذاشتند
چو از باده یک هفته بودند شاد
فرستاده ی سلم سوگند داد
که در دل نداری از ایشان گزند
نیاری به مغز اندرون ناپسند
به هنگام سختی تو یاری کنی
چو خواری رسد بردباری کنی
چو خواهند، از ایشان نداری دریغ
به یاریگری لشکر و گنج و تیغ
و دل با فریدون نسازی بنیز
نه یاری دهی دشمنان را به چیز
ببستند عهدی بر این هم نشان
گوا گشت دستور با سرکشان
پس آن مهتران را که بودند اسیر
فرستاد زی سلم، برنا و پیر
فرستاده برگشت از او شادکام
ز بس جامه و اسب زرّین ستام
اسیران چو نزدیک تور آمدند
ز زندان تیره به سور آمدند
از ایرانیان هرکه بود او بزرگ
به دزها فرستاد سلم سترگ
ز روم و ز سقلاب هرکس که بود
مر او را بسی نیکویها نمود
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.