هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه و عارفانه است که در آن شاعر از عشق و فراق معشوق خود سخن میگوید. او از درد فراق، صبر و شکیبایی در برابر جفاهای معشوق، و عشق بیپایان خود به او میگوید. شاعر در این شعر از زیباییهای معشوق، ناز و غمزههای او، و تأثیر عمیق عشق بر زندگی خود سخن میگوید. همچنین، او از ناامیدیها، رنجها و تلاشهای بیثمر خود برای رسیدن به معشوق میگوید و در نهایت به صبر و تسلیم در برابر تقدیر اشاره میکند.
رده سنی:
16+
این متن حاوی مفاهیم عمیق عشق، فراق، و عرفان است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم و احساسات بیانشده در شعر نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی بیشتری دارند تا به درستی درک شوند.
ترجیع بند
ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست ۱
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست ۲
نازک بدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست ۳
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟ ۴
آن خرمن گل، نه گل که باغ است
نه باغ ارم که باغ مینوست ۵
آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست ۶
در حلقهٔ صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست ۷
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست ۸
خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست ۹
من بندهٔ لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست ۱۰
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست ۱۱
ای سختدلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بیدوست ۱۲
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۳
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۴
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند ۱۵
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند ۱۶
از پیش تو راه رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند ۱۷
عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند ۱۸
در هیچ زمانهای نزادهست
مادر به جمال چون تو فرزند ۱۹
باد است نصیحت رفیقان
واندوه فراق کوه الوند ۲۰
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند ۲۱
این جور که میبریم تا کی؟
وین صبر که میکنیم تا چند؟ ۲۲
چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند ۲۳
افتادم و مصلحت چنین بود
بی بند نگیرد آدمی پند ۲۴
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند ۲۵
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۶
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۷
امروز جفا نمیکند کس
در شهر مگر تو میکنی بس ۲۸
در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان محبس ۲۹
یا محرقتی بنار خد
من جمرتها السراج تقبس ۳۰
صبحی که مشام جان عشاق
خوشبوی کند اذا تنفس ۳۱
استقبله و ان تولی
استأنسه و ان تعبس ۳۲
اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟ ۳۳
من در همه قولها فصیحم
در وصف شمایل تو اخرس ۳۴
جان در قدمت کنم ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس ۳۵
ای صاحب حسن در وفا کوش
کاین حسن وفا نکرد با کس ۳۶
آخر به زکات تندرستی
فریاد دل شکستگان رس ۳۷
من بعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس ۳۸
بنشینم و صبر پیش گیرم ۳۹
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۴۰
گفتار خوش و لبان باریک
ما أطیب فاک جل باریک ۴۱
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلال باریک ۴۲
یا قاتلتی بسیف لحظ
والله قتلتنی بهاتیک ۴۳
از بهر خدا، که مالکان، جور
چندین نکنند بر ممالیک ۴۴
شاید که به پادشه بگویند
ترک تو بریخت خون تاجیک ۴۵
دانی که چه شب گذشت بر من؟
لایأتِ بمثلها اعادیک ۴۶
با اینهمه گر حیات باشد
هم روز شود شبان تاریک ۴۷
فیالجمله نماند صبر و آرام
کم تزجرنی و کم اداریک ۴۸
دردا که به خیره عمر بگذشت
ای دل تو مرا نمیگذاریک ۴۹
بنشینم و صبر پیش گیرم ۵۰
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۵۱
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد ۵۲
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک میسپارد ۵۳
فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش مینگارد ۵۴
هرجا که مُوَلَّهی چو فرهاد
شیرین صفتی برو گمارد ۵۵
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخم مجاهدت نکارد ۵۶
نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مجاز میشمارد ۵۷
عیبش مکنید هوشمندان
گر سوخته خرمنی بزارد ۵۸
خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بران که سر نخارد ۵۹
حاجت به در کسیست ما را
کاو حاجت کس نمیگزارد ۶۰
گویند برو ز پیش جورش
من میروم او نمیگذارد ۶۱
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد ۶۲
بنشینم و صبر پیش گیرم ۶۳
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۶۴
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست ۶۵
ره میندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست ۶۶
من مرغ زبون دام انسم
هرچند که میکشی پرم نیست ۶۷
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که هست باورم نیست ۶۸
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست ۶۹
گویند بکوش تا بیابی
میکوشم و بخت یاورم نیست ۷۰
قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست ۷۱
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حظ نظر برابرم نیست ۷۲
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر بهترم نیست ۷۳
با بخت جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست ۷۴
بنشینم و صبر پیش گیرم ۷۵
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۷۶
ای دل نه هزار عهد کردی
کاندر طلب هوا نگردی؟ ۷۷
کس را چه گنه تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی ۷۸
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق روی زردی؟ ۷۹
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی ۸۰
ای سیم تن سیاه گیسو
کز فکر سرم سپید کردی ۸۱
بسیار سیه، سپید کردست
دوران سپهر لاجوردی ۸۲
صلحست میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی ۸۳
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خردی ۸۴
با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی ۸۵
گفتی که صبور باش، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی ۸۶
هم چاره تحملست و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی ۸۷
بنشینم و صبر پیش گیرم ۸۸
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۸۹
بگذشت و نگه نکرد با من
در پای کشان، ز کبر دامن ۹۰
دو نرگس مست نیم خوابش
در پیش و به حسرت از قفا من ۹۱
ای قبلهٔ دوستان مشتاق
گر با همه آن کنی که با من ۹۲
بسیار کسان که جان شیرین
در پای تو ریزد اولا من ۹۳
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من ۹۴
کاین سخت دلی و سست مهری
جرم از طرف تو بود یا من؟ ۹۵
دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من ۹۶
گر سر برود فدای پایت
دست از تو نمیکنم رها من ۹۷
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من ۹۸
گویندم ازو نظر بپرهیز
پرهیز ندانم از قضا من ۹۹
هرگز نشنیدهای که یاری
بییار صبور بود تا من ۱۰۰
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۰۱
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۰۲
ای روی تو آفتاب عالم
انگشت نمای آل آدم ۱۰۳
احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم ۱۰۴
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم ۱۰۵
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم ۱۰۶
دستان که تو داری ای پریروی
بس دل ببری به کف و معصم ۱۰۷
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم ۱۰۸
شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تقدم ۱۰۹
خوبیت مسلمست و ما را
صبر از تو نمیشود مسلم ۱۱۰
تو عهد وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم ۱۱۱
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم ۱۱۲
بیما تو به سر بری همه عمر
من بیتو گمان مبر که یکدم ۱۱۳
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۱۴
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۱۵
گل را مبرید پیش من نام
با حسن وجود آن گل اندام ۱۱۶
انگشتنمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مه تام ۱۱۷
بر ما همه عیبها بگفتند
یا قوم الی متی و حتام؟ ۱۱۸
ما خود زدهایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام ۱۱۹
آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولت خاص و حسرت عام ۱۲۰
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام ۱۲۱
درمان اسیر عشق صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام ۱۲۲
من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام ۱۲۳
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام ۱۲۴
در دام غمت چو مرغ وحشی
میپیچم و سخت میشود دام ۱۲۵
من بی تو نه راضیم ولیکن
چون کام نمیدهی به ناکام ۱۲۶
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۲۷
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۲۸
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشمبندی ۱۲۹
مخرام بدین صفت مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی ۱۳۰
ای آینه ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی ۱۳۱
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی ۱۳۲
دیوانهٔ عشقت ای پریروی
عاقل نشود به هیچ پندی ۱۳۳
تلخست دهان عیشم از صبر
ای تنگ شکر بیار قندی ۱۳۴
ای سرو به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی ۱۳۵
گریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی ۱۳۶
کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بکندی ۱۳۷
یارب چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟ ۱۳۸
یکچند به خیره عمر بگذشت
من بعد بر آن سرم که چندی ۱۳۹
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۴۰
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۴۱
آیا که به لب رسید جانم
آوخ که ز دست شد عنانم ۱۴۲
کس دید چو من ضعیف هرگز
کز هستی خویش در گمانم؟ ۱۴۳
پروانهام اوفتان و خیزان
یکباره بسوز و وارهانم ۱۴۴
گر لطف کنی به جای اینم
ور جور کنی سزای آنم ۱۴۵
جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم ۱۴۶
گر تلخ کنی به دوریم عیش
یادت چو شکر کند دهانم ۱۴۷
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم ۱۴۸
با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مَخلصی ندانم ۱۴۹
عاقل بجهد ز پیش شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم ۱۵۰
چون در تو نمیتوان رسیدن
به زان نبود که تا توانم ۱۵۱
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۵۲
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۵۳
آن برگ گلست یا بناگوش
یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش ۱۵۴
دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش ۱۵۵
من ماه ندیدهام کلهدار
من سرو ندیدهام قباپوش ۱۵۶
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
میآرد وجد و میبرد هوش ۱۵۷
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت خاموش ۱۵۸
خاطر پی زهد و توبه میرفت
عشق آمد و گفت زرق مفروش ۱۵۹
مستغرق یادت آنچنانم
کم هستی خویش شد فراموش ۱۶۰
یاران به نصیحتم چه گویند
بنشین و صبور باش و مخروش ۱۶۱
ای خام من اینچنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش ۱۶۲
تا جهد بود به جان بکوشم
وانگه به ضرورت از بن گوش ۱۶۳
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۶۴
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۶۵
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که ز خلق مینهفتم ۱۶۶
طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غم تو جفتم ۱۶۷
آهنگ دراز شب ز من پرس
کز فرقت تو دمی نخفتم ۱۶۸
بر هر مژه قطرهای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سفتم ۱۶۹
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم ۱۷۰
تقدیر درین میانم انداخت
چندانکه کناره میگرفتم ۱۷۱
دی بر سر کوی دوست لَختی
خاک قدمش به دیده رفتم ۱۷۲
نه خوارترم ز خاک بگذار
تا در قدم عزیزش افتم ۱۷۳
زانگه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت رفتم ۱۷۴
میرفت و به کبر و ناز میگفت
بیما چه کنی؟ به لابه گفتم ۱۷۵
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۷۶
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۷۷
باری بگذر که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت ۱۷۸
بگشای دهن که پاسخ تلخ
گویی شکرست در مذاقت ۱۷۹
در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت ۱۸۰
تو خنده زنان چو شمع و خلقی
پروانه صفت در احتراقت ۱۸۱
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وثاقت؟ ۱۸۲
ما اخترت صبابتی ولکن
عینی نظرت و ما اطاقت ۱۸۳
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمیرسد به ساقت ۱۸۴
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی کشت در تیاقت ۱۸۵
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آنکه در فراقت ۱۸۶
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۸۷
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۸۸
آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت ۱۸۹
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت ۱۹۰
پرورده بدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت ۱۹۱
غم نیز چه بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت ۱۹۲
رحمت کن اگر شکستهای را
صبر از دل بیقرار برگشت ۱۹۳
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سر کوفتهای چو مار برگشت ۱۹۴
زین بحر عمیق جان به در برد
آنکس که هم از کنار برگشت ۱۹۵
من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت ۱۹۶
بیچارگیست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟ ۱۹۷
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۹۸
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۹۹
هر دل که به عاشقی زبون نیست
دست خوش روزگار دون نیست ۲۰۰
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان سرشک خون نیست ۲۰۱
کوته نظری به خلوتم گفت
سودا مکن آخرت جنون نیست ۲۰۲
گفتم ز تو کی برآید این دود
کت آتش غم در اندرون نیست؟ ۲۰۳
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینهای برون نیست ۲۰۴
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص رهنمون نیست ۲۰۵
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست ۲۰۶
گر بکشد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست ۲۰۷
دانی به چه ماند آب چشمم؟
سیماب، که یکدمش سکون نیست ۲۰۸
در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست ۲۰۹
جان برخی روی یار کردم
گفتم مگرش وفاست چون نیست ۲۱۰
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۱۱
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۱۲
در پای تو هرکه سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت ۲۱۳
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت ۲۱۴
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت ۲۱۵
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت ۲۱۶
بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت ۲۱۷
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت ۲۱۸
روزی گفتم کسی چون من جان
از بهر تو در خطر نینداخت ۲۱۹
گفتا نه که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیفتر نینداخت ۲۲۰
با آنکه همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت ۲۲۱
نومید نیم که چشم لطفی
بر من فکند، و گر نینداخت ۲۲۲
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۲۳
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۲۴
ای بر تو قبای حسن چالاک
صد پیرهن از محبتت چاک ۲۲۵
پیشت به تواضعست گویی
افتادن آفتاب بر خاک ۲۲۶
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک ۲۲۷
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک ۲۲۸
اول دل برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فتراک ۲۲۹
بعد از تو به هیچکس ندارم
امید و ز کس نیایدم باک ۲۳۰
درد از جهت تو عین داروست
زهر از قبل تو محض تریاک ۲۳۱
سودای تو آتشی جهانسوز
هجران تو ورطهای خطرناک ۲۳۲
روی تو چه جای سحر بابل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟ ۲۳۳
سعدی بس ازین سخن که وصفش
دامن ندهد به دست ادراک ۲۳۴
گرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گرد افلاک ۲۳۵
پای طلب از روش فرو ماند
میبینم و حیله نیست الاک ۲۳۶
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۳۷
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۳۸
ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر نی ۲۳۹
جز سوی تو میل خاطرم نه
جز در رخ تو مرا نظر نی ۲۴۰
خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی ۲۴۱
پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی ۲۴۲
ای آنکه به باغ دلبری بر
چون قد خوش تو یک شجر نی ۲۴۳
چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذرهای ثمر نی ۲۴۴
آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی ۲۴۵
از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی ۲۴۶
باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من، و گر نی ۲۴۷
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۴۸
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۴۹
شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا ۲۵۰
کان فتنه که روی خوب دارد
هرجا که نشست خاست غوغا ۲۵۱
صاحبنظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا ۲۵۲
دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مرد دانا ۲۵۳
چشم از پی دیدن تو دارم
من بی تو خسم کنار دریا ۲۵۴
از جور رقیب تو ننالم
خارست نخست بار خرما ۲۵۵
سعدی غم دل نهفته میدار
تا مینشوی ز غیر رسوا ۲۵۶
گفتست مگر حسود با تو
زنهار مرو ازین پس آنجا ۲۵۷
من نیز اگرچه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را ۲۵۸
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۵۹
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۶۰
بربود جمالت ای مه نو
از ماه شب چهارده ضو ۲۶۱
چون میگذری بگو به طاوس
گر جلوهکنان روی چنین رو ۲۶۲
گر لاف زنی که من صبورم
بعد از تو، حکایتست و مشنو ۲۶۳
دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در گو ۲۶۴
یا از در عاشقان درون آی
یا از دل طالبان برون شو ۲۶۵
زین جور و تحکمت غرض چیست؟
بنیاد وجود ما کن و رو ۲۶۶
یا متلف مهجتی و نفسی
الله یقیک محضر السو ۲۶۷
با من چو جوی ندید معشوق
نگرفت حدیث من به یک جو ۲۶۸
گفتم کهنم مبین که روزی
بینی که شود به خلعتی نو ۲۶۹
در سایهٔ شاه آسمان قدر
مه طلعت آفتاب پرتو ۲۷۰
وز لفظ من این حدیث شیرین
گر مینرسد به گوش خسرو ۲۷۱
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۷۲
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۷۳
وه وه که شمایلت چه نیکوست ۱
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست ۲
نازک بدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست ۳
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟ ۴
آن خرمن گل، نه گل که باغ است
نه باغ ارم که باغ مینوست ۵
آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست ۶
در حلقهٔ صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست ۷
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست ۸
خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست ۹
من بندهٔ لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست ۱۰
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست ۱۱
ای سختدلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بیدوست ۱۲
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۳
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۴
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند ۱۵
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند ۱۶
از پیش تو راه رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند ۱۷
عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند ۱۸
در هیچ زمانهای نزادهست
مادر به جمال چون تو فرزند ۱۹
باد است نصیحت رفیقان
واندوه فراق کوه الوند ۲۰
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند ۲۱
این جور که میبریم تا کی؟
وین صبر که میکنیم تا چند؟ ۲۲
چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند ۲۳
افتادم و مصلحت چنین بود
بی بند نگیرد آدمی پند ۲۴
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند ۲۵
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۶
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۷
امروز جفا نمیکند کس
در شهر مگر تو میکنی بس ۲۸
در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان محبس ۲۹
یا محرقتی بنار خد
من جمرتها السراج تقبس ۳۰
صبحی که مشام جان عشاق
خوشبوی کند اذا تنفس ۳۱
استقبله و ان تولی
استأنسه و ان تعبس ۳۲
اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟ ۳۳
من در همه قولها فصیحم
در وصف شمایل تو اخرس ۳۴
جان در قدمت کنم ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس ۳۵
ای صاحب حسن در وفا کوش
کاین حسن وفا نکرد با کس ۳۶
آخر به زکات تندرستی
فریاد دل شکستگان رس ۳۷
من بعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس ۳۸
بنشینم و صبر پیش گیرم ۳۹
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۴۰
گفتار خوش و لبان باریک
ما أطیب فاک جل باریک ۴۱
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلال باریک ۴۲
یا قاتلتی بسیف لحظ
والله قتلتنی بهاتیک ۴۳
از بهر خدا، که مالکان، جور
چندین نکنند بر ممالیک ۴۴
شاید که به پادشه بگویند
ترک تو بریخت خون تاجیک ۴۵
دانی که چه شب گذشت بر من؟
لایأتِ بمثلها اعادیک ۴۶
با اینهمه گر حیات باشد
هم روز شود شبان تاریک ۴۷
فیالجمله نماند صبر و آرام
کم تزجرنی و کم اداریک ۴۸
دردا که به خیره عمر بگذشت
ای دل تو مرا نمیگذاریک ۴۹
بنشینم و صبر پیش گیرم ۵۰
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۵۱
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد ۵۲
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک میسپارد ۵۳
فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش مینگارد ۵۴
هرجا که مُوَلَّهی چو فرهاد
شیرین صفتی برو گمارد ۵۵
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخم مجاهدت نکارد ۵۶
نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مجاز میشمارد ۵۷
عیبش مکنید هوشمندان
گر سوخته خرمنی بزارد ۵۸
خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بران که سر نخارد ۵۹
حاجت به در کسیست ما را
کاو حاجت کس نمیگزارد ۶۰
گویند برو ز پیش جورش
من میروم او نمیگذارد ۶۱
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد ۶۲
بنشینم و صبر پیش گیرم ۶۳
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۶۴
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست ۶۵
ره میندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست ۶۶
من مرغ زبون دام انسم
هرچند که میکشی پرم نیست ۶۷
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که هست باورم نیست ۶۸
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست ۶۹
گویند بکوش تا بیابی
میکوشم و بخت یاورم نیست ۷۰
قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست ۷۱
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حظ نظر برابرم نیست ۷۲
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر بهترم نیست ۷۳
با بخت جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست ۷۴
بنشینم و صبر پیش گیرم ۷۵
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۷۶
ای دل نه هزار عهد کردی
کاندر طلب هوا نگردی؟ ۷۷
کس را چه گنه تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی ۷۸
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق روی زردی؟ ۷۹
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی ۸۰
ای سیم تن سیاه گیسو
کز فکر سرم سپید کردی ۸۱
بسیار سیه، سپید کردست
دوران سپهر لاجوردی ۸۲
صلحست میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی ۸۳
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خردی ۸۴
با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی ۸۵
گفتی که صبور باش، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی ۸۶
هم چاره تحملست و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی ۸۷
بنشینم و صبر پیش گیرم ۸۸
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۸۹
بگذشت و نگه نکرد با من
در پای کشان، ز کبر دامن ۹۰
دو نرگس مست نیم خوابش
در پیش و به حسرت از قفا من ۹۱
ای قبلهٔ دوستان مشتاق
گر با همه آن کنی که با من ۹۲
بسیار کسان که جان شیرین
در پای تو ریزد اولا من ۹۳
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من ۹۴
کاین سخت دلی و سست مهری
جرم از طرف تو بود یا من؟ ۹۵
دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من ۹۶
گر سر برود فدای پایت
دست از تو نمیکنم رها من ۹۷
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من ۹۸
گویندم ازو نظر بپرهیز
پرهیز ندانم از قضا من ۹۹
هرگز نشنیدهای که یاری
بییار صبور بود تا من ۱۰۰
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۰۱
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۰۲
ای روی تو آفتاب عالم
انگشت نمای آل آدم ۱۰۳
احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم ۱۰۴
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم ۱۰۵
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم ۱۰۶
دستان که تو داری ای پریروی
بس دل ببری به کف و معصم ۱۰۷
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم ۱۰۸
شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تقدم ۱۰۹
خوبیت مسلمست و ما را
صبر از تو نمیشود مسلم ۱۱۰
تو عهد وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم ۱۱۱
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم ۱۱۲
بیما تو به سر بری همه عمر
من بیتو گمان مبر که یکدم ۱۱۳
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۱۴
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۱۵
گل را مبرید پیش من نام
با حسن وجود آن گل اندام ۱۱۶
انگشتنمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مه تام ۱۱۷
بر ما همه عیبها بگفتند
یا قوم الی متی و حتام؟ ۱۱۸
ما خود زدهایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام ۱۱۹
آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولت خاص و حسرت عام ۱۲۰
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام ۱۲۱
درمان اسیر عشق صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام ۱۲۲
من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام ۱۲۳
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام ۱۲۴
در دام غمت چو مرغ وحشی
میپیچم و سخت میشود دام ۱۲۵
من بی تو نه راضیم ولیکن
چون کام نمیدهی به ناکام ۱۲۶
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۲۷
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۲۸
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشمبندی ۱۲۹
مخرام بدین صفت مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی ۱۳۰
ای آینه ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی ۱۳۱
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی ۱۳۲
دیوانهٔ عشقت ای پریروی
عاقل نشود به هیچ پندی ۱۳۳
تلخست دهان عیشم از صبر
ای تنگ شکر بیار قندی ۱۳۴
ای سرو به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی ۱۳۵
گریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی ۱۳۶
کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بکندی ۱۳۷
یارب چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟ ۱۳۸
یکچند به خیره عمر بگذشت
من بعد بر آن سرم که چندی ۱۳۹
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۴۰
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۴۱
آیا که به لب رسید جانم
آوخ که ز دست شد عنانم ۱۴۲
کس دید چو من ضعیف هرگز
کز هستی خویش در گمانم؟ ۱۴۳
پروانهام اوفتان و خیزان
یکباره بسوز و وارهانم ۱۴۴
گر لطف کنی به جای اینم
ور جور کنی سزای آنم ۱۴۵
جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم ۱۴۶
گر تلخ کنی به دوریم عیش
یادت چو شکر کند دهانم ۱۴۷
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم ۱۴۸
با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مَخلصی ندانم ۱۴۹
عاقل بجهد ز پیش شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم ۱۵۰
چون در تو نمیتوان رسیدن
به زان نبود که تا توانم ۱۵۱
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۵۲
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۵۳
آن برگ گلست یا بناگوش
یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش ۱۵۴
دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش ۱۵۵
من ماه ندیدهام کلهدار
من سرو ندیدهام قباپوش ۱۵۶
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
میآرد وجد و میبرد هوش ۱۵۷
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت خاموش ۱۵۸
خاطر پی زهد و توبه میرفت
عشق آمد و گفت زرق مفروش ۱۵۹
مستغرق یادت آنچنانم
کم هستی خویش شد فراموش ۱۶۰
یاران به نصیحتم چه گویند
بنشین و صبور باش و مخروش ۱۶۱
ای خام من اینچنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش ۱۶۲
تا جهد بود به جان بکوشم
وانگه به ضرورت از بن گوش ۱۶۳
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۶۴
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۶۵
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که ز خلق مینهفتم ۱۶۶
طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غم تو جفتم ۱۶۷
آهنگ دراز شب ز من پرس
کز فرقت تو دمی نخفتم ۱۶۸
بر هر مژه قطرهای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سفتم ۱۶۹
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم ۱۷۰
تقدیر درین میانم انداخت
چندانکه کناره میگرفتم ۱۷۱
دی بر سر کوی دوست لَختی
خاک قدمش به دیده رفتم ۱۷۲
نه خوارترم ز خاک بگذار
تا در قدم عزیزش افتم ۱۷۳
زانگه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت رفتم ۱۷۴
میرفت و به کبر و ناز میگفت
بیما چه کنی؟ به لابه گفتم ۱۷۵
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۷۶
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۷۷
باری بگذر که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت ۱۷۸
بگشای دهن که پاسخ تلخ
گویی شکرست در مذاقت ۱۷۹
در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت ۱۸۰
تو خنده زنان چو شمع و خلقی
پروانه صفت در احتراقت ۱۸۱
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وثاقت؟ ۱۸۲
ما اخترت صبابتی ولکن
عینی نظرت و ما اطاقت ۱۸۳
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمیرسد به ساقت ۱۸۴
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی کشت در تیاقت ۱۸۵
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آنکه در فراقت ۱۸۶
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۸۷
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۸۸
آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت ۱۸۹
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت ۱۹۰
پرورده بدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت ۱۹۱
غم نیز چه بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت ۱۹۲
رحمت کن اگر شکستهای را
صبر از دل بیقرار برگشت ۱۹۳
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سر کوفتهای چو مار برگشت ۱۹۴
زین بحر عمیق جان به در برد
آنکس که هم از کنار برگشت ۱۹۵
من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت ۱۹۶
بیچارگیست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟ ۱۹۷
بنشینم و صبر پیش گیرم ۱۹۸
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۱۹۹
هر دل که به عاشقی زبون نیست
دست خوش روزگار دون نیست ۲۰۰
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان سرشک خون نیست ۲۰۱
کوته نظری به خلوتم گفت
سودا مکن آخرت جنون نیست ۲۰۲
گفتم ز تو کی برآید این دود
کت آتش غم در اندرون نیست؟ ۲۰۳
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینهای برون نیست ۲۰۴
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص رهنمون نیست ۲۰۵
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست ۲۰۶
گر بکشد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست ۲۰۷
دانی به چه ماند آب چشمم؟
سیماب، که یکدمش سکون نیست ۲۰۸
در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست ۲۰۹
جان برخی روی یار کردم
گفتم مگرش وفاست چون نیست ۲۱۰
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۱۱
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۱۲
در پای تو هرکه سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت ۲۱۳
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت ۲۱۴
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت ۲۱۵
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت ۲۱۶
بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت ۲۱۷
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت ۲۱۸
روزی گفتم کسی چون من جان
از بهر تو در خطر نینداخت ۲۱۹
گفتا نه که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیفتر نینداخت ۲۲۰
با آنکه همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت ۲۲۱
نومید نیم که چشم لطفی
بر من فکند، و گر نینداخت ۲۲۲
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۲۳
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۲۴
ای بر تو قبای حسن چالاک
صد پیرهن از محبتت چاک ۲۲۵
پیشت به تواضعست گویی
افتادن آفتاب بر خاک ۲۲۶
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک ۲۲۷
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک ۲۲۸
اول دل برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فتراک ۲۲۹
بعد از تو به هیچکس ندارم
امید و ز کس نیایدم باک ۲۳۰
درد از جهت تو عین داروست
زهر از قبل تو محض تریاک ۲۳۱
سودای تو آتشی جهانسوز
هجران تو ورطهای خطرناک ۲۳۲
روی تو چه جای سحر بابل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟ ۲۳۳
سعدی بس ازین سخن که وصفش
دامن ندهد به دست ادراک ۲۳۴
گرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گرد افلاک ۲۳۵
پای طلب از روش فرو ماند
میبینم و حیله نیست الاک ۲۳۶
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۳۷
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۳۸
ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر نی ۲۳۹
جز سوی تو میل خاطرم نه
جز در رخ تو مرا نظر نی ۲۴۰
خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی ۲۴۱
پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی ۲۴۲
ای آنکه به باغ دلبری بر
چون قد خوش تو یک شجر نی ۲۴۳
چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذرهای ثمر نی ۲۴۴
آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی ۲۴۵
از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی ۲۴۶
باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من، و گر نی ۲۴۷
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۴۸
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۴۹
شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا ۲۵۰
کان فتنه که روی خوب دارد
هرجا که نشست خاست غوغا ۲۵۱
صاحبنظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا ۲۵۲
دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مرد دانا ۲۵۳
چشم از پی دیدن تو دارم
من بی تو خسم کنار دریا ۲۵۴
از جور رقیب تو ننالم
خارست نخست بار خرما ۲۵۵
سعدی غم دل نهفته میدار
تا مینشوی ز غیر رسوا ۲۵۶
گفتست مگر حسود با تو
زنهار مرو ازین پس آنجا ۲۵۷
من نیز اگرچه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را ۲۵۸
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۵۹
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۶۰
بربود جمالت ای مه نو
از ماه شب چهارده ضو ۲۶۱
چون میگذری بگو به طاوس
گر جلوهکنان روی چنین رو ۲۶۲
گر لاف زنی که من صبورم
بعد از تو، حکایتست و مشنو ۲۶۳
دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در گو ۲۶۴
یا از در عاشقان درون آی
یا از دل طالبان برون شو ۲۶۵
زین جور و تحکمت غرض چیست؟
بنیاد وجود ما کن و رو ۲۶۶
یا متلف مهجتی و نفسی
الله یقیک محضر السو ۲۶۷
با من چو جوی ندید معشوق
نگرفت حدیث من به یک جو ۲۶۸
گفتم کهنم مبین که روزی
بینی که شود به خلعتی نو ۲۶۹
در سایهٔ شاه آسمان قدر
مه طلعت آفتاب پرتو ۲۷۰
وز لفظ من این حدیث شیرین
گر مینرسد به گوش خسرو ۲۷۱
بنشینم و صبر پیش گیرم ۲۷۲
دنبالهٔ کار خویش گیرم ۲۷۳
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۲۵۱
۲۶۰۵۷
این گوهر را بشنوید
خوانش
خوانش
خوانش
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
بعدی:ملحقات و مفردات
نظرها و حاشیه ها
۱۴۰۲/۱۱/۲۲ ۲۲:۲۰
هزاران درود بر این بانوی ادیب و این خوانش بی نقص و شیوا و درست
ناشناس
۱۴۰۱/۱۲/۷ ۲۰:۳۵
سعدی تو کیستی