شاه به قارن دستور میدهد تا به نزد او بیاید. قارن، پهلوان لشکر، نزد شاه میرود و شاه به او یادآوری میکند که قبلاً به او هشدار داده بود که از راه راست منحرف نشود. اما قارن با رسیدن به ثروت و قدرت، مغرور شد و از فرمان شاه سرپیچی کرد. شاه به قارن میگوید که او گناهکار است و بهانهتراشی میکند. شاه تصمیم میگیرد که اگر قارن به درگاه او نیاید، با او برخورد شدیدی خواهد کرد. سپس پیامی به قارن فرستاده میشود و قارن با شنیدن پیام، خشمگین میشود.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و تاریخی است که ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان کهن و ساختار شعری ممکن است برای مخاطبان جوانتر چالشبرانگیز باشد.
بخش ۲۸۶ - رای زدن فریدون با قارن
سر پهلوان همه لشکرش ۱
بدو گفت گفتم تو را من ز پیش
که از ره بتابد چنان زشت کیش ۲
چو آمدش گنج و بزرگی به دست
شد از گوهر خویش یکباره مست ۳
بدو گفت قارن که شاه جهان
ندیده ست از او آشکار و نهان ۴
گناهی جز آن کاندر این چندگاه
نیامد همی باز نزدیک شاه ۵
بهانه همی سازد آن دیوزاد
که بر کشور و مرز بردم بکار ۶
وگر راست خواهی سخن راست گفت
همه باختر با بهشت است جفت ۷
چنان کردش آباد چون من شنود
که هرگز بدین آبداری نبود ۸
چو اندیشه ی شاه در دل بماند
به نامه به درگاه بایدش خواند ۹
اگر سر بتابد، نیاید به در
به پیگار او من ببندم کمر ۱۰
بفرمود تا رفت پوینده پیش
به قارن بگفت آن همه کمّ و بیش ۱۱
چنان کز دبیران خسرو شنید
همی پهلوان لب به دندان گزید ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.