شاعر در این شعر از عشق و محبت به معشوق سخن میگوید و از دوری و بیتوجهی او شکایت میکند. او معشوق را به خورشید تشبیه میکند که نورش را از هیچکس دریغ نمیکند، اما خودش از شاعر دوری میکند. شاعر از درد و رنج خود میگوید و معشوق را به خاطر بیتفاوتیاش سرزنش میکند. او همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که به او توجه کند. در پایان، شاعر به قدرت و شکوه معشوق در سرزمین پارس اشاره میکند و او را ستایش میکند.
این شعر حاوی مفاهیم عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از تشبیهات و استعارات پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد که معمولاً در سنین بالاتر وجود دارد.
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - تغزل در ستایش شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان
که مه دریغ نمیدارد از خلایق نور ۱
به چشم نیک نگه کردهام تو را همه وقت
چرا چو چشم بد افتادهام ز روی تو دور ۲
تو را که درد نبودست جان من همه عمر
چو دردمند بنالد نداریش معذور ۳
تن درست چه داند به خواب نوشین در
که شب چگونه به پایان همی برد رنجور؟ ۴
مرا که سحر سخن در همه جهان رفتست
ز سحر چشم تو بیچاره ماندهام مسحور ۵
دو رسته لؤلؤ منظوم در دهان داری
عبارت لب شیرین چو لؤلؤ منثور ۶
اگر نه وعدهٔمؤمنبه آخرت بودی
زمین پارس بهشتست گفتمی و تو حور ۷
تو بر سمندی و بیچارگان اسیر کمند
کنار خانهٔ زین بهرهمند و ما مهجور ۸
تو پارسایی و رندی به هم کنی سعدی
میسرت نشود مست باش یا مستور ۹
چنین سوار درین عرصهٔ ممالک پارس
ملک چگونه نباشد مظفر و منصور؟ ۱۰
اجل و اعظم آفاق شمس دولت و دین
که برد گوی نکو نامی از ملوک و صدور ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.