خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن داستان فردی را روایت میکند که به دلیل عشق و وابستگی به دیگری، دچار رنج و تحقیر میشود. او از هوشمندی و فرزانگی به دیوانگی متهم میشود و از دوستانش نیز خیانت میبیند. در نهایت، او درگیر عشقی نابودگر میشود که باعث رنج و نابودی او میگردد. متن به موضوعاتی مانند عشق، خیانت، رنج و تقدیر میپردازد.
این متن دارای مفاهیم عمیق و پیچیدهای مانند عشق نابودگر، خیانت و رنج است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد یا باعث سردرگمی شود.
حکایت صاحب نظر پارسا
یکی را چو من دل به دست کسی
گرو بود و میبرد خواری بسی ۱
پس از هوشمندی و فرزانگی
به دف بر زدندش به دیوانگی ۲
ز دشمن جفا بردی از بهر دوست
که تریاک اکبر بود زهر دوست ۳
قفا خوردی از دست یاران خویش
چو مسمار پیشانی آورده پیش ۴
خیالش چنان بر سر آشوب کرد
که بام دماغش لگد کوب کرد ۵
نبودش ز تشنیع یاران خبر
که غرقه ندارد ز باران خبر ۶
کرا پای خاطر برآمد به سنگ
نیندیشد از شیشهٔ نام و ننگ ۷
شبی دیو خود را پری چهره ساخت
در آغوش این مرد و بر وی بتاخت ۸
سحرگه مجال نمازش نبود
ز یاران کس آگه ز رازش نبود ۹
به آبی فرو رفت نزدیک بام
بر او بسته سرما دری از رخام ۱۰
نصیحتگری لومش آغاز کرد
که خود را بکشتی در این آب سرد ۱۱
ز برنای منصف برآمد خروش
که ای یار چند از ملامت؟ خموش ۱۲
مرا پنج روز این پسر دل فریفت
ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت ۱۳
نپرسید باری به خلق خوشم
ببین تا چه بارش به جان میکشم ۱۴
پس آن را که شخصم ز خاک آفرید
به قدرت در او جان پاک آفرید ۱۵
عجب داری ار بار حکمش برم
که دایم به احسان و فضلش درم؟ ۱۶
گرو بود و میبرد خواری بسی ۱
پس از هوشمندی و فرزانگی
به دف بر زدندش به دیوانگی ۲
ز دشمن جفا بردی از بهر دوست
که تریاک اکبر بود زهر دوست ۳
قفا خوردی از دست یاران خویش
چو مسمار پیشانی آورده پیش ۴
خیالش چنان بر سر آشوب کرد
که بام دماغش لگد کوب کرد ۵
نبودش ز تشنیع یاران خبر
که غرقه ندارد ز باران خبر ۶
کرا پای خاطر برآمد به سنگ
نیندیشد از شیشهٔ نام و ننگ ۷
شبی دیو خود را پری چهره ساخت
در آغوش این مرد و بر وی بتاخت ۸
سحرگه مجال نمازش نبود
ز یاران کس آگه ز رازش نبود ۹
به آبی فرو رفت نزدیک بام
بر او بسته سرما دری از رخام ۱۰
نصیحتگری لومش آغاز کرد
که خود را بکشتی در این آب سرد ۱۱
ز برنای منصف برآمد خروش
که ای یار چند از ملامت؟ خموش ۱۲
مرا پنج روز این پسر دل فریفت
ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت ۱۳
نپرسید باری به خلق خوشم
ببین تا چه بارش به جان میکشم ۱۴
پس آن را که شخصم ز خاک آفرید
به قدرت در او جان پاک آفرید ۱۵
عجب داری ار بار حکمش برم
که دایم به احسان و فضلش درم؟ ۱۶
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت - به شهری در از شام غوغا فتاد
گوهر بعدی:گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.