شاعر در این متن از جنون عاشقی و بیقراری خود میگوید که باعث شده وطن و انجمن را نشناسد. او از سفرهای طولانی و بازگشتهای دیرهنگام سخن میگوید و بیان میکند که حتی ساکنان وطن را نیز نشناخته است. در غیبت معشوق، زیبایی دیگران برایش بیمعنا شده و شمع و گل را در جمع نشناخته است. عمرش را در صحبت این گروه گذرانده، اما همچنان همنشینان را مانند شمع در انجمن نشناخته است. در جنون خود، خود را عریان دیده و حتی در روز محشر نیز خود را در کفن نشناخته است.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده مانند «عنقا» و «روز محشر» نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۸۱۸ - از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم ۱
از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد
هیچ کس را از مقیمان وطن نشناختم ۲
بی تو از بس آب و تاب حسن ایشان رفته است
شمع را در بزم و گل را در چمن نشناختم ۳
عمر صرف صحبت این فرقه گردید و هنوز
همنشینان را چو شمع انجمن نشناختم ۴
بس که عریان دیده بودم در جنون خود را سلیم
روز محشر چون بدیدم در کفن، نشناختم ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.