این شعر از منصور حلاج سخن میگوید که شورش و آشفتگی ذهنی او را به معراجی روحانی تشبیه میکند. شاعر از نزاکت و ظرافت گل و بلبلان چمن میگوید که به دلیل ناسازگاری اخراج شدهاند. همچنین، از اهمیت حفظ ارزشهای درونی و عشق سخن میراند و اشاره میکند که تمام دستاوردهای عمر سلیم را عشق از بین برده است. در پایان، شاعر از پادشاه زمانه میگوید که با یک جام شراب، او را مانند شمعی با شعلهای بر سر تاجدار کرده است.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار بوده و ممکن است نیاز به تجربه و دانش بیشتری برای فهم کامل داشته باشد.
شماره ۴۷۰ - شورش منصور را آخر سرم معراج شد
مغزم از آشفتگی چون پنبه ی حلاج شد ۱
تاب یک افغان ندارد از نزاکت گوش گل
زین چمن صد بلبل از بهر همین اخراج شد ۲
در گره چون غنچه محکم دار نقد خویش را
تا صدف بگشود دست بسته را، محتاج شد ۳
پادشاه وقت خویشم کرد یک جام شر اب
همچو شمعم شعله ای بر سر دوید و تاج شد ۴
هرچه حاصل شد سلیم از عمر، آن را عشق برد
زین سفر هر چیز آوردیم، صرف باج شد ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.