این شعر به زیباییهای طبیعت و احساسات انسانی میپردازد. در آن از گل و بهار به عنوان نماد زیبایی و طراوت یاد شده است، اما همچنین به ناپایداری این زیباییها و احساسات اشاره دارد. شاعر از فقدان و نبودن نشانههایی از عشق و محبت سخن میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که راستی و صداقت ممکن است به تهیدستی بینجامد. همچنین، در ابیات پایانی به خونریزی و فراغت اشاره شده است که میتواند نمادی از رهایی یا پایان یک دوره باشد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به خونریزی و مفاهیم انتزاعی مانند تهیدستی ناشی از راستی، نیاز به سطحی از بلوغ فکری برای درک مناسب دارد.
شماره ۳۴۷ - گلی به رنگ رخش گلستان ندارد هیچ
بهار گلشن حسنش خزان ندارد هیچ ۱
چه دست بر کمرش بردن و چه خمیازه
که چون میان دو مصرع، میان ندارد هیچ ۲
کسی که رفته چو نور نظر مرا از چشم
نشانش از که بجویم، نشان ندارد هیچ ۳
نتیجه ای که دهد راستی، تهیدستی ست
الف همیشه برای همان ندارد هیچ ۴
بریز خون سلیم و برو فراغت کن
کسی به همچو تویی این گمان ندارد هیچ ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.