این شعر از تغییر فصل و از دست رفتن زیباییهای طبیعت سخن میگوید و از احساس غم و اندوه شاعر در مواجهه با این تغییرات حکایت دارد. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعی مانند برگهای ریخته شده، گلهای پژمرده و بوی نسیم، احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از داغهای دل و آشفتگی روحی خود میگوید و این که چگونه این ناملایمات بر زندگی او تأثیر گذاشتهاند.
این شعر دارای مضامین عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا بتواند به درستی درک شود.
شماره ۱۱۱ - شد خزان و در چمن رنگ دگر افلاک ریخت
برگ جمعیت فراهم کن که برگ تاک ریخت ۱
بر مشامم بوی او هرگاه آمد از نسیم
همچو غنچه از گریبانم به دامن چاک ریخت ۲
بر بساط این چمن تا همتم دامن فشاند
هر گلی کز خون به دامن داشتم هم پاک ریخت ۳
رشته همچون موج لرزد بر سر آب گهر
بس که آب روی پاکان را جهان بر خاک ریخت ۴
کیسه ی صد پاره ی گل، زر نمی دارد نگاه
هر کجا داغی نهادم، بر دل صد چاک ریخت ۵
مانده از آشفتگی دستم ز هر کاری سلیم
خاک بر فرقم غبار این دل غمناک ریخت ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.