این شعر عرفانی و عاشقانه از مولانا یا شاعری مشابه، درباره عشق الهی و فداکاری در راه آن است. شاعر از مفاهیمی مانند قربانی کردن، عشق به معشوق (که میتواند نماد خدا باشد)، رهایی از زندان دنیوی، و قدرت عشق در تبدیل سختیها به زیباییها سخن میگوید. همچنین، به داستانهای معروفی مانند یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون، و خضر اشاره شده است.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و استعارههای پیچیده است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، برخی اشارات به داستانهای قرآنی و اساطیری ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامفهوم باشد.
شماره ۱۰۹۴ - شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانی
بروز عید اندر کیش ما رسم است قربانی ۱
خضر را گو مناز از آب حیوانت تو چندانی
که ابر از بحر میخانه بمستان داد بارانی ۲
میان لیلی و مجنون مگو باشد بیابانی
که حاجی را براه کعبه گل شد هر مغیلانی ۳
زلیخا خود بزندان فراقش گر گرفتاری
پسندیدی چرا بر یوسف کنعان تو زندانی ۴
اگر مرده کنی زنده مکن دعوی حذاقت را
طبیبا گر فلاطونی بدرد عشق درمانی ۵
نه از زلف پریشانش من آشفته پریشانم
که در هر حلقه ای از ذکر او بینی پریشانی ۶
بجز زلف و قد فتان و چشم فتنه انگیزت
زبیم تیغ شه در پارس باقی نیست فتانی ۷
درآ ای صفت شکن اندر صفت میدان نیکویان
بزن هر جا سری بینی چو گو یکدم بچوگانی ۸
گنه ای کاتب اعمال چندان ثبت کن از ما
بمهر مهر حیدر ما بکف داریم فرمانی ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.