سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم ۱
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم ۲
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم ۳
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم ۴
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم ۵
بشکستهتر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم ۶
هر چند امین، بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم ۷
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم ۱
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم ۲
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم ۳
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم ۴
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم ۵
بشکستهتر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم ۶
هر چند امین، بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:دل را ز بىخودى سرِ از خود رمیدن است
گوهر بعدی:از سر ره - تا غبار افشاند جان - برخاستم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.